3 ریاضی

سلام ،سلامی دوباره به همه ی هم پایه های خودم!!!!

مدرسه تموم شد...امتحان نهایی هم...اصفهان هم تموم شد...زنگ تفریح ها.... شیطونی ها....اذیت ها ...فوتبال کج ها...ورق ها...خودکاررنگی ها...دفترها ...کتابها....دبیرها...منفی ها ...دیر اومدن ها...زود رفتنها... کیف ها ....کفش ها.. چشمک ها...از بالا کفتر می آیدها...عطا های یاسی...تولدها ...کادوها...تغذیه های امان...خوردن های سر کلاس...در رفتن ها از سرکلاس...تقلب های حرفه ای...گل های باغچه ها...کنارها...توت ها...چه نارنج هایی که خوریدم...چه نمک هایی که کش رفتیم...چه دعواها ...چه تحسن هایی که تو حیاط  واسه دبیر عوض کردن کردیم...چه تحسن ها ،شورش ها ،آشوب هایی که واسه شهرمون کردیم...چه مدیر،معاون های گلی داشتیم ...چقدر اذیتشون کردیم...چقدر دستشون انداختیم...چقدر سر به سرشون گذاشتیم...

دلم برای همه چیز ...برای همشون تنگ می شه ...حتی برای دفتر رفتنها...حتی برای مدیر عزیزمون خانم سیار...ایشون بازنشست شدن ....میگن ...نه انشاالله شایعه است ... که خانم علوی،دبیر دین وزندگی پیش دانشگاهی می خواد مدیر شه.....وای ...وای..وای..وای..وای..وای..وای...وای...وای...وای...خدا اون روز رو نیاره...تو شهرما علوی ها یه چیز دیگن...یه آدم هایه خاصی اند...یه جلسه بیشتر سر کلاسمون نیومدن ولی حالی از همه گرفتن...ما به خانم زراعتی هم راضی شده بودیم...ولی این یکی محشر...

با بچه ها رفتیم اصفهان ..خدایا اون چند روز هم گذشت..چه خوب...چه سریع...چقدر عجله داشت،خیلی زود گذشت...ماشین با پلاک غیر شهرمون...دمپاییها....کلمنهای آبی....صمیمی نشستن ها...خوندن ها.....بلوتوث کردن ها...همراه ها...آقای محسن زاده عزیز...گیاه خوار بودنشون....بوج و غذاهاشون....عینک آفتابیشون...روبند و کلاهشون...مرد عجیب و آقایی بود...بچه ها ...لباساشون...مانتو قرمز ...بلوز قرمز...کوه صفحه...مجسمه دایناسور...عکس ها...فیلم ها...باغ گلها...چهلستون....کلیسا...مسیحی ها...ژاپنی ها...عراقی ها...دوست پیدا کردن های یاسی...سلام کردن ها...دو تا لباس سفید...سومی های سی و سه پل...خرید ها...نماز خونه خوابیدن ها...رشتی ها...دستشویی ها...بستنی ها...خوابگاه ها..دسته سه ...دفتر خاطرات ها...تخت ها...به تخت دوخته شدن ها....قستنطنیه گفتن...پرنده ی مغازه ....پرنده های باغ پرندگان....الاچیق ها....وسایل ورزشی ها....حموم رفتن های خودمون ...حموم رفتن های رشتی ها....تیپ خانوم پیرغیبی...مهربونی هاشون...خدایی کم نذاشتن...برادرهای سوخکی...رانندگی هاشون....آدرس پرسیدن هاشون....ماشین کرو لال ها رو خداییی پکوندیم...فکر نکنم تا حالا تو عمرشون چنین دخترهای شیطونی رو دیده بودن....کلپک گفتن ها...گز خریدن ها....خوابیدن های تو ماشین....تله کابین...سرسره بادی...چمن ها درخت ها...کولر آبی....بشقاب پرنده ها...()مماس....ماشین خوشگل های نارنجی....قطارها....پیتزا ها رستوران ها...سالادهای پدر بزرگ...آب معدنی ها...گارسون ها..لک خواستن ها...وا ی اصفهان گذشت...خوشی هاش ...خیلی تند تند دوید ...رفت ...همین

 

حالا بعد اون همه رفتنی ها....کلاس کنکور شروع شده ...دبیرهای گلی که با هیچی عوضشون نمی کنم...آقایون عزیزی که واسه خودشون یه پا استادن....کتاب تست ها اومدن...مداد نرم ها اومدن...کاغذ پیش نویس ها برگشتن...خدا کمکمون کن ...روزهای سختی دارن میان....امید اون روزها که گذشت تو بودی ...هنوز هم خودتی...خدایا دلم می خواد همیشه امیدم تو بمونی،جز تو به کسی دیگه امید نداشته باشم....کتاب خونه ها...کانون ها...گزینه ها...ماهان...کتاب گاج ها...مبتکران ها...اندیشه سازان ها...حالام که خیلی سبزها،کتاب سبزها ....جزوه های دبیرها...جزوه های سالهای قبل...خدا یعنی این هام می گذرن ..خودت کمکم کن زودی تموم شه ...خدایا کمکمون کن ...خدایا تو تنها همراه مایی ...کاری کن سربلند بشیم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 14:50  توسط بچه های سوم | 
 

 

 

 

 

 

عکس  ویس و رامین که توسط معاون پاکید و اثرش پنهان شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:42  توسط بچه های سوم | 
زهره                                                                                                                      

روز سه شنبه ۱۷/۱۲/۸۹ زنگ دوم بچه ها امتحان شیمی می دادند ... من(زهره) نادی و عاطی و مظلوم تو حیاط راه میرفتیم که نادی یه پرنده رو دید که روز زمین افتاده بود... رفتیم نزدیک تر ... آخی طفلی مرده بود. اندکی خون هم ازش رفته بود. به بچه ها گفتم پایه ایم خاکش کنیم؟ گفتن اره

رفتیم تو باغک مدرسه یه جای خوب زیر سایه یه درخت پیدا کردیم و منو نادی شروع به کندن چاله کردیم البته چاله که نه هر چی نباشه قبر بود دیگه فقط همینمون مونده بود که قبر کن بشیم که شدیم... ولی از شغل جدیدمون راضی بودیم

مظلوم خانم که تماشاچی بود و عاطی فیلم بردار.. خلاصه این بدبخت فلک زده رو با گفتن لاالله اله لله و صلوات در قبر مخصوص گذاشته و خاکش کردیم همون طور که در عکی قبرش میبینین دور تا دور قبر سنگ گذاشتیم و روی سنگ قبر هم نوشتیم... و با ذکر فاتحه محل را ترک کردیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:31  توسط بچه های سوم | 
اینم از مینا ۱۴/۱۲ سر زنگ فیزیک                                                                                      

و اما بگم از کلاس فشی ----> ساعت ۱۱.۲۰ است و دقیقا نیم ساعت از وقتمون رو روی یک کلاس چسکی مظلوم داده (از تو گاج) گیر کردیم.... اما نتیجه از یک فرمول تستی که معلوم نیست از کجا اومده حل کرده و غلطه  ... حال میکنین؟؟؟؟

یه سوال دیگه .... مردم (مخ های متفکر) روی این سوال تفکر میکنن و به بحث و مجادله می پردازند ولی ماها همچون گاگولا نشستیم ... هرکی یه کاری میکنه... موزی : زودتر حل کنین ما هم سوال داریم...اینم دو کلام از مادر عروس... همچنان همه مخ نداشتشونو به کار گرفتن از جمله فشی تنها چیزی که ما میشنویم یه مشت ای .. وی ... آر... و... ایت که معلومه خودشونم نمیفهمن چی شده ... نه مثل این که رجی یه چیزایی حالیش شده فعلا پای تخته هست. حالا درست و غلطیش با خداست... هورا هورا جواب به دست اومد

در کل بگم که زنگ پر بار فیزیک به حل ۷ سوال گذشت که از منابع مختلف پیدا شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:19  توسط بچه های سوم | 
این متن رو رجی در ۱۴/۱۲/۸۹ نوشته ... الان که ابله مرغون گرفته بیچاره ..ایشالله زودتر بیاد کلاس

HI...چو  اَوال ... الان سر کلاس ادبیات هستیم اَمَش داریم اَرف میزنیم.... راستی امروز تولدمه درس ۱۸ اٌم هستیم. رهرو داره عکس روی دیوار رو تحلیل میکنه... میگه این چیه کشیدید... بچه ها میگن ویس و رامینه نمیفهمه که ایم منو آقای اسفندی هستیم... حالا امروز دوباره رایزنی ها بر ای رفتن به قشم ادامه داره یاسی میگه فخری گفته ۲ روز بیشتر نمیاد.

حدیث و عاطی و ملی و ساجی و امان نمیان به ....(سانسور)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط بچه های سوم | 
 

امروز یعنی سه شنبه بازم یکی از روزایی که جون آدمو به لب میرسونه با ۴ زنگ درس اختصاصی

 زنگ اول امتحان حسابان داشتیم که سوالاشو تقریبا خوب داده بود که جای تعجب داشت.... زنگ بعد شیمی که مثل همیشه از نمره های امتحان راضی نبود
زنگ بعد فیزیک که به لطف خانم افشار طلسم شکسته شد و بالاخره دفتر راضی شد مارو به یه نمایشگاه ببره البته بعد از گرفتن ۴۰۰ تومان پول که به یک جون کندن نماینده از بچه ها جمع کرد....

رفتیم نمایشگاه...

عجب نمایشگاه پرباری بود ... ما که حتی وقت نکردیم تا آخر بازدید کنیم....

بله اینم قضیه ما .... ۲ دقیقه طور کشید از نیمچه نمایشگاه نزدیک کانون عدالت دیدن کنیم ... بعد ویلون و سرگردون مونده بودیم چیکار کنیم ... و بیشتر بچه ها حرص ۴۰۰ تومن پولشونو میخوردن

چشممون افتاد به تاب و سرسره کانون شهدا .... یکی داد زد بچه ها تاب

همه مثل قوم مغول و چیز ندیده ها  دوییدیم سمت تاب و سرسره ... به یاد بچگی هامون بازی کردیمو خداییش حیلی کیف داد...صحنه قشنگی بود .... تاب بیچاره آخر سر به صدا در اومده بود .... غینگ غینگ....  فقط خدا رحم کرد کسی مارو ندید وگرنه آبرو خودمونو مدرسون میرفت  

بالاخره مینی بوس اومد و سوار شدیم توی ماشین هم بچه ها گل کاشتن.... خودمون به خودمون خوش گذروندیم...............

زنگ آخر هم هندسه به حسرت فیلم دیدن سپری شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط بچه های سوم | 
اینم طنز رجی اینا.....


از 4 خیابان آن طرف تر ساختمان 10 طبقه مدرسه با چشم اندازی زیبا و پنجره های عایق دو جداره به چشم می خورد. از ساختمان مدرسه برایتان بگویم: در ریموت دار مدرسه به روی ما گشوده می شود.

کوه های مشرف به مدرسه همه همه سرسبز و پر درختان انگور و گردو و گیلاس است. صدای دلنوازی مدام به گوش می رسد فکر می کنید صدای نهر آبی است که از مدرسه می گذرد؟ نه این صدای کادر دفتری است که به ما خوش آمد می گوید و چقدر واضح و زیباست! همین که وارد دفتر شدیم ماشالله اینقدر از ما تعریف می کنند که دامنمان از دست برفت. جمله شاعرانه ورد زبانشان این است: « جبهه میگیری؟ انضباطت را که دادیم حالیت میشود!... چادر سر کن! موهایت داخل کن! اداره بهمان گیر میدهد...»

آخر هر انسانی عقایدی دارد اگر دلش خواست حجاب می کند نخواست نمی کند شما می خواهید عقاید ما را درست کنید؟ شما؟

خلاصه بعد از آن همه توصیف از ما ، با دفتر پر از منفی های رنگارنگ مارا تا دفتر بدرقه می کنند.


طنز ساجی و زینب و طاهره...


در خواب شیرین دم صبح هستیم که ناگهان صدایی نا به هنجار ما را از رویا های شیرین کودکانه مان بیرون می کند که بعدا پی می بریم این صدای بوق آقای راننده است که مامور بردن ما به زندان است به ناچار از خواب خود می زنیم و به سوی محکمه گاه پیش می رویم البته در این راه تنها نیستیم و چند تای دیگر از هم سن و سالانمان نیز به جرمی نا معلوم ما را همراهی می کنند به زور خود را میگیرم که از پنجره اتومبیل به بیرون پرت نشوم البته زیاد هم بد نمی گذرد آفای راننده خوش ذوق آهنگ توپی برایمان می گذارد و ما را حسابی مستفیظ می کنند پس از 15 دقیقه به مکان مورد نظر می رسیم و مارا پیاده می کنند و درب ورودی را نشانمان می دهند. وارد می شویم. اگر بخواهیم این مکان را توصیف کنم شاید این بس که هیچ وقت رنگ افراد محترم شهرداری را به خود ندیده و مثل مکام متروکه ای می ماند که 2 قرن است کسی به آن رفت و آمد نکرده

خلاصه از این صحنه هم رد می شویم و وارد سلول های این زندان می شویم البته این زندان زیاد بزرگ نیست و به راحتی میتوان سلول مربوطه را پیدا کرد. بالای سلول تابلویی به چشم می خورد که روی آن نوشته شده «سوم ریاضی». وارد می شویم و بر روی صندلی های نرم و راحت آن که کمر آدم را خشک می کند  جا خوش می کنیم پس از مراسمی که در آن همه زندانیان بجز ارشدان و قدیمی تر ها (پیشی ها) در چند خط ممتد جمع می شوند و زندانبانان شامل مدیر زندان و معاون زندان برایمان سخنرانی می کنند و در انتها ما را به سلول هایمان دعوت می کنند و به ما گوشزد می کنند که تمام قوانین را رعایت کنیم. پس از چند ساعت که همه منتظر وزیدن نسیم آزادی هستیم بالاخره با چند دقیقه تاخیر زنگ آزادی به صدا در آید هنگام خروج با تعجب به سردر زندان توجه می کنم «دبیرستان فرزانگان» ...عجبا که این زندان همان دبیرستان فرزانگان بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:33  توسط بچه های سوم | 

سلام پنج شنبه است و از اون روزهایی که منتظری هر چی زودترصدای زنگ رو بشنوی ...

امروز زبان فارسی داشتیم ،مثل همیشه خانم رهروان با صلابت همیشگی وارد کلاس شدند ...زنگ قبل امتحان شیمی داشتیم و همه خراب کرده بودیم ...کلاس به هم بود و هرکی کار خودش رو می کرد...دبیر محترم روی صندلی نشستن تا ما متوجه حضور ایشان در کلاس شویم...بلاخره همه سرجاشون برگشتن... : «از اون کلاس خواستم چند بندی طنز بنویسن ،خیلی خوب هم نوشته بودن ،ازشما هم می خوام چند بندی بنویسین...»...ما رو هم که می شناسین : « چشم...» از اون چشم هایی که معلومه باز بچه ها یه خوابی دیدن... شروع کردیم به نوشتن قرار شد که دو نفری بنویسیم...البته وقتی تحویل دادیم گروهی نبود که کمتراز 4نفر باشن...کلاس شلوغ و شلوغ تر می شد...تا اینکه همه نوشتن و ...حالا دیگه موقع خواندن نوشته ها بود...به دلخواه از هرگروهی یه نفر می رفت و می خواند...مونده بودم داریم به چی می خندیم...هر گروهی درمورد موضوع خاصی نوشته بودن ...عاطی و ثنا وملیحه درباره ی منظره ی ورودی شهر نوشته بودن (اون رو ننوشتم تا به غیرت بعضی ها بر نخوره...)...نادی و ساجی و سامی و مظلوم هم راجع به بحث تقلب و انضباط و این جورچیزها نوشته بودن ... با این کارشون معلوم شد چقدر زود به دل می گیرن و به قول یکی «کینه ای اند»...اینو هم ننوشتم ...شاید بعد از کارشون پشیمون شن...بقیه هم با قالبهای متفاوت ولی با موضوع اتفاقات مدرسه نوشته بودن ...

چند تا از اون هایی که هر کسی رو بخنده در میاره و نشون میده ماچقدر درسمون رو خوب یاد گرفتیم رو نوشتم...

اولیش...مال خودم و سارا و آمن ومعزی(همون موزی خودمون)...البته من و زهرا همش ناظر بودیم...خط از سارا...بقیه اش هم آمنه...فکرکنم خوشتون بیاد...

حال که می نویسم مخمان درگیر فرمول های شیمیایی است و گونه های گل گون همه ی بچه ها گویای این واقعیت است که خدا وکیلی چه امتحانی دادیم!!!

بغل دستی را ببین نان و پنیر به دست و صورتش برافروخته و اندوهگین از خرابی امتحان؟؟؟این چه درسی است که می خوانیم؟!!

باور کنید مکتب خانه های قدیم الدوله ها شرف داشت به این مدارس به اصطلاح فرزانگانی ...

ازکرسی های فرزانگانیمان شروع می کنیم که وقتی بر انها می نشینیم در مخیله ی خود در سرزمین آرزو ها دانشگاه علی آباد کتول وعلمی کاربردی وپیام نور و...می اندیشیم...

ما اسممان به ظاهردانش آموز سوم ریاضی است و هرچند که ما از بدو تولد ریاضی دان زاده شدیم و این دبیران استعدادهای نهفته ی ما را به سخره می گیرند و روزی نیست که سر کوفت کلاس بغلی(سوم تجربی)را نخوریم که فلان کلاس وn تعداد شخص ، به نمره ی مبارک 20نایل گشتند...

ولی کسی به استعدادهای در گلو نهفته ی ما توجهی نکرد و نکرد و نکرد ...

باور کنید این ماجرا ما از روزی 20 بار فلک شدن بیشتر آزار نمی دهد...

عیبی نداره خانم بزرگا :

« ما به عنوان حامی مغز های هنوز از مرز نگریخته از تمامی دانش آموزان سوم ریاضی استقبال می کنیم.»

 

 

این یکی رو سارا ...البته با نظارت ناظری باتجربه (خودمو می گم ) نوشت ...سر کلاس نخوندیم ولی دلم نیومد ننویسم...

 

چه بگویم از روزگار دانش اموزی و دانش اندوزی ودانش پژوهی و الا آخر سه نقطه ...

روزگاری طاقت فرسا که جز با مشقت فراوان و ... درس عینک های ته استکانی ...و موهای ÷ولیده و...کتاب ،دفترهای کثیف که هر ورقش قطره ای چای و آب میوه و...بر روی آن خود نمایی می کند ،می گذرد ...

روزگاری که همه فکر می کنند ما باید به عقده های کودکانه شان جامه عمل بپوشانیم...

روزگاری است که همه ی کیف ها دهان باز کرده اند و در هر کدوم حداقل دو کتاب تست گاج و ژرف و مبتکران و...به چشم می خورد...و خلاصه از کلاس های خصوصی که از اوجب واجبات می باشند هم نمی توان صرف نظر کرد ...

که به نظر ما باید دولت محترم جهت این کلاس ها هم یارانه ای وی÷ه اختصاص دهند...

و در خانه هم که سکوتی مطلق حکم فرماست ...که مثلا بچه های خانواده محترم می خواهند تمرکز کرده و درس بخوانند...

 

بقیه اش رو ننوشتیم و بالایی رو (با آمنه و معزی )نوشتیم...

 

بعد از اینکه همه خوندیم ...خانم رهروان ازمون پرسید چرا دیدما نسبت به کادر دفتری و مدرسه اینجوریه؟ ...خواستیم جواب بدیم...که یه هو خانم جلوداری(واقعا که جلوگیریه) اومد و فرم نظرخواهی درباره ی دبیرا رو آورد...ثنا : « دل به دل راه داره»....

باز مثل هر سال ستون ضعیف رو به ستون ها اضافه کردیم ...پایین نام بهترین دبیرا بد ترین ها رو هم اضافه کردیم...اکثر دبیرا رو که ضعیف زدیم ...ولی از حق نگذریم دبیرای خوب هم تو مدرسه پیدا می شه حالا اندک شمارن...همین خانم رهروان واقعا زبان فارسی و ادبیات فارسی رو خوب تدریس می کنند و تسلط کافی بر مطالب درسی دارن...دبیر فیزیک خانم افشار هم خوش اخلاق هستن وهم اطلاعات خوبی دارن ...سرکارخانم اسدیار دبیرعربی واقعا از هر لحاظ بی عیب و نقص هستن ...خانم پرنور دبیر زبان اطلاعات زیادی دارن( ولی تا ازشون نخوایم دراختیارمون نمیذارن) ...خیلی خوش رفتار و پایبند به اعتقادات هستن...

حالا با وجود این دبیران دبیرهایی هم هستن که در سطح متوسط اند ...ولی دبیرهایی هم هستن که خیلی ضعیف هستن...اسم نمیارم...که دیگه بعدا کسی شاکی نشه...

بلاخره فرم ها رو پرکردیم به امید اینکه اندک تاثیری داشته باشه...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 15:56  توسط بچه های سوم | 

سرزمین آرزو ها روی دیوار کلاس (هنر نقاشی با گچ)

عاقبت تمیز نکردن تخته زنگ حسابان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:25  توسط بچه های سوم | 
گفتم یه چند تا عکس از پارسال یعنی سال دوم بزارم

مدرسه از آبخوری

کولر آخر کلاس که خراب شده بود

شاهکار بچه های کلاس

حاصل فشار انگشت روی دیوار نم زده

مخفیگاه موبایل و توپ

نظم صندلی های کلاس

قضیه لار و گراش و اینا...

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:19  توسط بچه های سوم | 

سلام ...سلام و سلام و بازم سلام...

قبل از اینکه با هم آشنا بشیم بهتره یه مقدمه کوتاه از ما داشته باشی...

گاهی اوقات وقتی به کارهایی که تو مدرسه بچه ها  انجام می دن فکر می کنم ...خنده ام می گیره ...کارهایی که فقط  همون روز و شاید همون لحظه از نظرشون جالب باشه...کارهایی که فقط از ما بر می آد...آخه یه جورایی مدرسه ما مدرسه ی خاصیه ...مدرسه ی استثنایی ها...البته از نوع استعدادهای درخشانش...به قول خانوم رهروان کرسی فرزانگی زیر پای ماهاست... .

تو کلاس اکثر بچه ها از اون بچه های باحال اند ... هر روز یه هنر جدید از سر انگشتانشون می باره ... یه روز... در کلاس می شه تاب ... یا که در و دیوار کلاس می شه بوم نقاشی ... یاکه می شن دستگاه پرس قوطی های رانی و شانی ...یا که با آدامس هاشون برای تخته کلاس کادر می سازند ...یاکه زنگ تفریح کلای می شه میداون فوتبال کج...یا که میز می شه تور والیبال...یا که شیشه خورد می شه برای تهویه کلاس یا که لامپ خورد می شه چون نورش می افته رو تخته... و هزارتا کار دیگه که نمی تونید باورشون کنید...توی مدرسه ما اتفاقات زیادی می افته ....( حالا بچه ها به وجود می آرن )....از دعواها و قهر های عجیب و غریب بین بچه ها تا داد زدن معاون آموزش و پرورش سر بچه ها...از تعطیل کردن دل بخواهی بچه ها تا فرو ریختن دیوار مدرسه...از دور زدن موتورها و انداختن ترقه وانداختن سنگ و شکستن شیشه کلاس تا اینکه موتوریه بیاد یه دور تو حیاط بزنه ...(آخه مدرسمون رو با پارک اشتباه گرفته بوده)...

همه ی اینها که تا حالا باعث موندگاری و دوام دوستی و درکنار هم بودن ما در این مدرسه شده وهنوز ادامه دارن...باعث شدن که ما بلاخره تصمیم بگیریم کارهامون رو در یک وب که متعلق به کل کلاس باشه بنویسیم...تا هر کسی با خوندن اونها یه جورایی به شکوفا شدن استعدادهای ما تو مدرسه ای این چنینی پی ببره...

این هم آدرس وب ما :www.bax3sampad.blogfa.com

نمی دونم چه طور از اوسا تشکر کنم... واقعا کارش عالیه....راستی اسم  وب و ساخت اون هم  رو اوسا انجام داده...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 18:44  توسط بچه های سوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
________________
بچه های سلول سوم
________________
اینجـا فـرزانـگان است
اینجـا صــدای مــاست
صدای مظلوم بچه های سوم ریاضی

..................................
آهای غریبه نیازی به نظرت نیست ولی اگه نظر بدی لطف کردی :D

نوشته های پیشین
اسفند 1389
بهمن 1389
پیوندها
chelipavosh
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM